بدون عنوان

منتشرشده: 1 سپتامبر 2011 در روزمره‌ها
برچسب‌ها:, , , ,

بازدیدکنندگان اینجا کم شدن. اینجا داره به خانۀ اشباح تبدیل می‌شه. آمار دارما، همین جوری نمی‌گم. همین طور اگه پیش بره باید اینجا رو به یه دفترچه خاطرات تبدیل کنم. این هم البته بد فکری نیست.

مردم برای جمهوری اسلامی انقلاب نکردند. جنبشی که به براندازی نظام شاهنشاهی انجامید حرکتی استبدادستیز بود که اقشار و طبقات گوناگون با گرایش­های سیاسی، دینی و فرهنگی مختلف در آن مشارکت داشتند. قشر کثیری از مردمی که برای انقلاب به خیابان آمده بودند مسلمان بودند، ولی هرگز نمی‌خواستند به دولتی مانند «جمهوری اسلامی» دست یابند. این انقلاب هم مانند همۀ انقلاب‌های قرن بیستم با آرمان‌های آزادی‌خواهانه کلید خورد. کنشگران انقلابی رویای دیگری داشتند. آنها در پی دستیابی به حکومتی آزاد و دموکراتیک بودند که حق آزادی و انتخاب برابر را از شهروندانش سلب نکند. آنها در جستجوی نظامی نوین بودند که نه با زور چادر به سر زنان کند و نه با زور چادر از سرشان بردارد. عوامفریبیِ رهبر انقلاب (آیت الله خمینی)، نقش بسزایی در چرخش حرکت مردم در لحظه‌های پایانی داشت. در اسلامی بودنِ انقلابِ اسلامی باید تردید کرد.
جمهوری اسلامی تنها یک حزب – در میان همۀ احزاب و گروه­های دیگر – بود که توانست در شرایطی خاص به برگ برنده دست یابد و با ترفندهای گوناگون و گاه خشونت‌آمیز زمام امور را به دست گیرد. تسلط تام بر اوضاع به یکباره انجام نشد و «حزب جمهوری اسلامی» برای آن که بی‌­رقیب پیش بتازد ناگزیر بود از روش­های تروریستی و حذف گروه­ها و چهره‌­های مخالف بهره بگیرد. قبضه کردن دستگاه حاکمیت و تغییر روایتِ انقلاب به سود خود، بین یک تا دو سال برای جمهوری اسلامی زمان بُرد. انتخابات نمایشیِ فروردین 1358 یکی از بزرگترین استراتژی‌ها برای فریب دادن توده‌ها بود.
روشن است که جمهوری اسلامی هیچ‌گاه نتوانست به قدرت تام بدل شود و همۀ روایات تاریخی را به سود خود دگرگون کند. نارضایتی و مقاومت مردمی از ابتدا هیچ‌گاه ناپدید نشد و همچون شبح در این سو و آن سو پرسه زد. جمهوری اسلامی که خود را هر لحظه در خطر رسوایی و مشروعیت‌زدایی می­دید با عَلَم کردنِ یک دستگاه اطلاعاتی-امنیتیِ رعب‌انگیز کوشید با وحشت و ترور، مشروعیتِ دروغینش را در میان توده‌ها تثبیت کند. از آنجا که همیشه بخش عمده‌ای از توان امنیتی و انتظامیِ نظام صرف سرکوب مخالفان و ایجاد رعب و وحشت در حوزۀ عمومی می‌شد ناامنی در همه جای مملکت گسترده شد و تبهکاران و خلافکاران با آسایش بیشتری فعالیت کردند. از سوی دیگر از آنجا که خلافکاران و لمپن‌ها خطری علیه نظام نداشتند گاه به امتیازات و آزادی‌هایی دست یافتند تا به همراه مأمورانِ رژیم ترس و وحشت را در کوچه و خیابان (یا زندان‌ها) بگسترند.

حیات بر زمین امکان‌پذیر شد چون طی چند میلیون سال گذشته مشتری با جرم غول‌آسایش قادر بوده سیارک‌ها و اجرام سرگردان بسیاری را که به واسطۀ گرانش خورشید وارد منظومۀ شمسی می‌شده‌اند را به سوی خود جذب کند و از برخورد آنها با زمین جلوگیری کند.
آخرین باری که مشتری سپر بلای زمین شد سال 1994 بود. سیارکی به قطر 10 کیلومتر با سرعت زیادی وارد منظومۀ شمسی شده بود و در مسیر برخورد با زمین قرار گرفته بود. مسیر سیارک برای رسیدن به زمین از پیرامون مشتری می‌گذشت. 45 روز پیش از این که سیارک به زمین برسه، هنگامی که از پیرامون مشتری عبور می‌کرد تحت تأثیر گرانشِ مشتری قرار گرفت، به سمت مشتری منحرف شد و نهایتاً به مشتری برخورد کرد.
نیرویی که از این برخورد آزاد شد با انفجار 200 بمب هیدروژنی برابری می‌کرد و مساحتی برابر با مساحت زمین را روی مشتری در بر گرفت. اگر این سیارک به زمین رسیده بود حیات انسانی – و بسیاری از سایر گونه‌های حیاتی – «مطلقاً» نابود شده بود.
باری، حیات انسانی همچنان ادامه دارد، ولی هیچ تضمینی نیست که در آیندۀ دور یا نزدیک نابود نشود. زمین و همین طور منظومۀ شمسی در فضایی نامتناهی شناورند، در محیطی بیکران حرکت می‌کنند و هر لحظه با حرکتِ سیارک‌ها، شهاب‌سنگ‌ها، توده‌ها و مهم‌تر از همه سیاه‌چاله‌هایی که در فضا سرگردانند تهدید می‌شود.
منظومۀ شمسی با سرعت 231 کیلومتر بر ثانیه در فضا حرکت می‌کند و هر 60 میلیون سال یک بار به دور کهکشان راه شیری می‌گردد. در این مسیر، هر از 15 میلیون سال، منظومۀ شمسی به نقاط پرتراکم کهکشان می‌رسد و با ابری از سیارک‌ها و اجرام سرگردان بمباران می‌شود؛ در این لحظات زندگی بر زمین با خطر نابودی مطلق مواجه می‌شود. حدود 3 میلیون سال دیگر زمین به یکی از این نقاط پرتراکم می‌رسد. اما قبل از این زمان هم زمین از خطر برخورد با اجرام آسمانی یا بلعیده شدن به وسیلۀ سیاه‌چاله‌ها ایمن نیست.
گرچه میلیون‌ها سال است که پشتیبان قدرتمندی مثل مشتری از زمین حمایت کرده و تضمینی برای حیات گونه‌های زیستیِ زمین شده، اما هنوز مخاطرات گوناگون پیوسته حیات زمینیان را تهدید می‌کنند.

گاه از نبوغ هنرمندان شگفت‌زده می‌شوم. با ساده‌ترین ایده‌ها آثاری بزرگ و ماندگار خلق می‌کنند که آینۀ حقیقت دوران می‌شود.
این تندیس که به دست موریزیو کاتلان، هنرمند ایتالیایی، ساخته شده دستی را نشان می‌دهد که انگشتانش همه قطع شده‌اند و تنها یک انگشت برایش باقی مانده که به نشانۀ اعتراض بلند شده. تنها انگشتی که باقی مانده پرچمی برای اعتراض شده و در همان حال از امر ممنوع سخن می‌گوید؛ تابوهای جنسی را می‌شکند تا زبانِ قانونی را نفی کند که زندگی اجتماعی را به نفع طبقات مسلط ساخته و پرداخته کرده است.
اما دستی که انگشتانش را قطع کرده‌اند سپید است، پاک مانده و به خون آلوده نشده است. به عکس، در برابر بهره‌کشانی که دستشان به خون ضعیفان آلوده شده قامت افراشته تا نظم حاکم را به چالش فرابخواند. دستی که رگ‌هایش از خشم و بغض متورم شده بلند شده تا آخرین صدای اعتراض و مقاومت شود، گرچه می‌داند این مقاومت ممکن است به بهای بریده‌شدنِ خود او تمام شود.
آنهایی که به بهره‌کشی و ستم پرداخته‌اند فراموش می‌کنند که آخرین نماد، نماد مقاومت و عصیان، نماد شورش علیه سیستمی است که «زندگی» را بر «انسان» تلخ و دشوار کرده است.آنهایی که درون سیستم از  رفاه و زندگی شاد محروم مانده‌اند دست به انتقام می‌زنند تا «حیات سیستمی» را دچار اختلال کنند. هرچه توده‌های ستم‌دیده محروم‌تر شوند، زخم‌های کاری‌تری بردارند و بیش از پیش زیر فشارهای گوناگون گرفتار شوند به نیروی سهمگین‌تری برای مقاومت دست می‌یابند. لحظه‌ای که فشارها برای توده‌ها به نقطۀ بحران رسد، توده‌ها وابستگی‌های تحمیل‌شده بر خود را فراموش می‌کنند و در کنشی سرنوشت‌ساز چون شهیدی زنده در برابر دستگاه غول‌آسای ایدئولوژیِ حاکم می‌ایستند تا تبلیغاتِ کاذب رژیم را باطل کنند و امر سرکوب‌شده را چون حقیقتی انکارناپذیر فریاد زنند.
اینان دیگر به هیچ ابزار یا سلاحی برای مبارزه نیاز ندارند: واپسین پاره‌های خود را، هستی زخم‌خورده و مجروحشان را برای مبارزه با بی‌عدالتی و ستم به دست می‌گیرند و می‌دانند، خوب می‌دانند که سرانجام هرچه شود، خواهند توانست دستگاه تبلیغاتی رژیم را، برای لحظه‌هایی هرچند کوتاه، خنثی کنند و نظام حاکم را در برابر چشم‌های مسخ‌شدۀ مردمش عریان کنند. تلخ‌ترین حقیقت برای لحظه‌ای نمایان می‌شود.
این عریان‌شدگیْ حکومت را مالامال از وحشت و درماندگی می‌کند. زیرا آنچه که سال‌ها با هزینه‌ای گزاف برای فریب مردم پنهان شده بود، در یک آن با کنش انتحاریِ فردِ ستم‌دیده برملا می‌شود. طبقۀ مسلط بی‌اعتبار می‌شود.

پس از انتخابات ریاست جمهوری سال 88 اعتراضات و درگیری ها در کوی دانشگاه مثل همه جا بالا گرفته بود، هرچند اعتراضاتی که در کوی دانشگاه شکل می‌گرفت تند و تیزتر بود، اغلب باعث می‌شد خیابان اصلی امیرآباد بسته بشه. بچه‌ها خیابان رو اشغال می‌کردند و مردم هم به دانشجویان ملحق می‌شدند. در گیرودار همین اعتراضات بود که انصارِ رهبری که چند سال بود ناپدید شده بودند دوباره برگشته بودند و چند شب با بچه‌های کوی دانشگاه درگیر شده بودند. دانشجوها اما این بار بر خلاف تیر 78 با خشونت و توحشِ انصار مقابله به مثل کردند و نگذاشتند نیروهای انصار وارد کوی دانشگاه بشن. این بار دانشجویان کوی با سنگ و چوب و کوکتل مولتوف از بسیجی‌های انصار پذیرایی کردند و این بار انصار بازنده شد.
اما شب بعد شرایط متفاوت بود. نیروهای انصار با پلیس و گارد ضد شورش تبانی کرده بودند تا همه وارد کوی بشن و به ضرب و شتم دانشجوها بپردازند. دانشجوها به هر زحمتی بود در برابر حملات انصار در یکی دو شب گذشته مقاومت کرده بودند. حتی در درگیری‌های خیابانی، بانک و ادارۀ پستی که کنار کوی دانشگاه بود آتش گرفته بود. ایستگاه اتوبوس از جا کنده شده بود و در اصلی کوی افتاده بود. از صبح شایع شده بود که پلیس و انصار در تدارک حمله‌ای گسترده به کوی دانشگاه هستند. ساکنان کوی یکی بعد از دیگری از کوی بیرون می‌رفتند تا شب را در جای امنی بگذرانند. اما به هر رو بخشی از ساکنان در کوی باقی ماندند تا در برابر حملات وحشیانه‌ای که بنا بود کوی دانشگاه را مجروح کند ایستادگی کنند.
اما انصار نتونست کاری کنه. چند ساعت بعد از نیمه شب، گارد ضد شورش با اشک‌آور و گاز فلفلی، باتوم و تفنگ ساچمه‌ای حمله کرد و فقط اون موقع بود که حصار مقاومت دانشجویان شکست و گارد، نیروی انتظامی و انصار توانستن وارد کوی بشن.
پس از حادثۀ کوی دانشگاه با این که عبور و مرور به کوی دانشگاه سخت‌تر شده بود به کوی دانشگاه رفتم. صبح زود رفتم. درهای ورودی بسته بودند و فقط از در اصلی امکان تردد وجود داشت. به سمت درب غربی کوی رفتم. در بسته بود. از روی در به داخل پریدم و وارد شدم. سکوتی غریب حاکم بود که حکایت از فاجعه‌ای دردناک داشت. ساختمان‌های خوابگاه صحنۀ جنگ شده بود. در کتابخانه و سالن مطالعۀ کوی خون ریخته بود. می‌گفتند پلیس و انصار وارد ساختمان کتابخانه شده‌اند و کسانی را که مشغول مطالعه بودند کتک زده‌اند و بازداشت کرده‌اند. گویا اولین ساختمانی که هدف حمله بوده ساختمان 15-14 بود که در کنار درب اصلی کوی بوده. به آنجا رفتم. لابیِ ساختمان پر از دود بود، دیوارها پر از شعار بود: «مرگ بر خامنه‌ای»، «رهبر کودتاچی نمی‌خوایم»، «مرگ بر دیکتاتور» و شعارهایی مثل این. هنوز بوی اشک‌آور و گاز فلفلی می‌آمد. بچه‌ها میز و صندلی‌های سالن مطالعه رو آورده بودند وسط لابی و آتش زده بودند تا بلکه اثر اشک‌آور کمتر بشه. یکی از دانشجویان سراسیمه روی دیوار نوشته بود: «هدی کوچولوی عمو عمو رو دوست داشته باش شاید فردا عمو نباشه». در آشپزخانۀ ساختمان نوشته بودند: «گاردِ وحشی ساعت 3:30 صبح حمله کرد». همان جا با ماژیک نوشته بودن: «گارد [ضد شورش] حمله کرده در و پنجرۀ اتاق‌ها رو شکستن و بچه‌ها رو با باتوم می‌زنن» «ما اینجا قایم شدیم». در و پنجرۀ بقیۀ ساختمان‌ها رو شکسته بودند، همه چیز شکسته بود. خاکستر و دود بود، درد و تشنج بود، خون بود، و زندگی ویران‌شدۀ دانشجویان.
کوی دانشگاه بود، اما دیگه کوی نبود: گورستان بود. کمتر کسی مانده بود، فضای خبری مه‌آلود بود، رسانه‌های آزاد محدود شده بودند و نفهمیدیم اون شب دقیقاً چند نفر کشته و مجروح شدن. نمی‌دانم هدی کوچولو دوباره تونست عموش رو ببینه یا نه. نمی‌دانم چند نفر زخمی شدند، چند نفر کشته شدند. تقریباً 200 نفر دستگیر شدن که در طبقات زیرینِ وزارت کشور (خیابان فاطمی) حبس شدند و وحشیانه با آنها برخورد شد. کسانی که دستگیر شده بودند به طبقۀ منهای چهارِ وزارت کشور منتقل شدند. در طول راه قوطی‌های حلبی بر سر دانشجویان گذاشته بودند و با باتوم به آنها ضربه می‌زدند. در وزارت کشور با انواع شکنجه‌ها دانشجویان رو آزار دادند و دانشجویان بازداشت‌شده‌ای که از اقلیت‌های قومی بودند با برخوردهای به مراتب وحشیانه‌تری مواجه شدند. تو بگو بی‌اندازه اسفبار.
آن روزها، روزهایی که خوراکم همه شده بود ماءالشعیر، نسکافه، بیسکوییت؛ که دل و دماغی برای غذا خوردن نبود. روزهایی که زمین به خون بی‌گناهان آلوده شد. روزهایی که هوا بوی خون و اشک‌آور می‌داد. روزهایی که ریه‌های زخم‌خورده فقط با زخم سیگار کمی آرام می‌گرفت، که تصور می‌کردم زخم‌هایی که سیگار بر قلب و ریه می‌زند می‌تواند زخم‌های دیگر رو کمی التیام دهد. اما نتوانست. اشتباه می‌کردم. روزهای مردمی، روزهای سرکوب، حمله، کشتار خیابانی. روزهایی که گویا نفرین شده بود. روزهایی که گذشت، اما کاملاً نگذشت؛ در این روزها رسوب کرد و آیندۀ اعتراض شد.
اگر حادثۀ کوی دانشگاه در سال 78 به دست نیروهای انصار رقم خورد این بار در سال 88 با همکاری نزدیکِ انصار، نیروهای رسمیِ پلیس و گارد ضد شورش انجام شد. فاجعه هولناک‌تر شد.

بر دیدۀ من خندی کاینجا ز چه می‌گرید
گریند بر آن دیده کاینجا نشود گریان

این وبلاگ را با این نوشته شروع کردم تا یادآور همۀ دردهایی باشد که سال‌ها در جمهوری اسلامی تجربه کرده‌ایم. آنچه با درد شروع می‌شود با درد ادامه می‌یابد.